خلاصه داستان: ویولت در حین تحقیق روی گونهای نادر از گل لاشه (گیاه انگلی) در جنگلهای نیوزیلند، متوجه میشود که عصاره این گل خاصیت بازسازی فوقالعادهای دارد. او با آزمونوخطا روی خودش، موفق میشود لکه صورتش را تا حد زیادی محو کند، اما این موفقیت اولیه، آغاز یک سقوط روانی است:
وسواس برای کمال: هرچه پوستش بهبود مییابد، میل ویولت برای «زیبایی مطلق» بیشتر میشود.
تغییرات ترسناک: بدنش شروع به واکنشهای غیرمنتظره میکند؛ گاهی پوستش خودبهخود بازسازی میشود، گاهی بافتهای غیرطبیعی رشد میکنند.
انزوا و پارانویا: او کمکممکن از دوستان و همکارانش فاصله میگیرد و در آزمایشگاه مخفیاش محبوس میشود.
در نهایت، ویولت درمییابد که این ماده نهتنها پوست، بلکه سلولهای مغزی را نیز تحت تأثیر قرار داده است. آیا او میتواند قبل از اینکه تبدیل به هیولایی از جنس خودش شود، این فرآیند را متوقف کند؟