در فیلم "دگرگونی"، آیزایا، جوانی بیهدف و سرگشته، پس از فارغالتحصیلی از دبیرستان در بحران هویت و سردرگمی عمیقی فرو رفته است. او روزهایش را بدون هیچ برنامهای در پیادهرویهای بیهدف، تماشای ساعتها محتوای بیمایه در فضای مجازی و کلنجار رفتن با این سؤال که «اصلاً من برای چه چیزی ساخته شدهام؟» میگذراند. خانواده و اطرافیانش نگران او هستند، اما هر کمکی که پیشنهاد میدهند، به نظر آیزایا بیفایده یا کلیشهای میرسد.
این روند یکنواخت و ملالآور زندگی آیزایا، با ورود "دنیل"، یک مربی زندگی که زمانی خود مسیری مشابه را طی کرده، دچار تحول میشود. دنیل نه به او درسهای انگیزشی کلیشهای میدهد و نه راه حلهای سریع پیشنهاد میکند. در عوض، با پرسشهایی ساده اما عمیق، ذهن آیزایا را به چالش میکشد: «اگر ترس را کنار بگذاری، چه کاری را دوست داری انجام دهی؟»، «چه چیزهایی در زندگیات هستند که حاضر نیستی از دست بدهی؟» و «آیا واقعاً هیچ استعدادی در خودت نمیبینی، یا فقط جرئت نگاه کردن به آن را نداری؟»
به تدریج، آیزایا متوجه میشود که مشکل اصلی نه در نبود فرصتها، بلکه در ترس او از شکست و عدم اعتماد به نفسش نهفته است. با راهنماییهای عملی دنیل، او کمکم کمم شروع به آزمایش مسیرهای مختلف میکند: از کار داوطلبانه در یک کتابخانه محلی تا یادگیری مهارتهای جدید. هر شکست و موفقیت کوچک، مانند قطعهای از پازل، به او کمک میکند تا تصویر بهتری از خود و تواناییهایش بسازد